• نام و نام خانوادگی: غلامعلی غریب رضا
  • نام پدر: عبدالکریم
  • تاریخ تولد: 1348/10/11
  • محل تولد: خوزستان - اهواز
  • تاریخ شهادت: 1361/4/28
  • محل شهادت: شلمچه
  • عملیات منجر به شهادت: عملیات رمضان
  • نحوه شهادت: برخورد گلوله مستقیم تانک به سنگر و قطع شدن سر
  • یگان: گردان نور
  • محل دفن: خوزستان - گلزار شهدا اهواز


شهید غریبرضا در سال 1342 در شب لیله القدر 19 ماه مبارک رمضان متولد شدند. به همین دلیل ایشان غلامعلی نامیده شد. او از جمله یاران در گهواره امام خمینی (ره) در سال 42 و یار صدیق حضرت امام در سالهای انقلاب و پس از آن بودند. سرانجام در سال 61 و در شب 27 رمضان همچون مولای متقیان بی سر به شهادت رسیدند.

*******

وصیتنامه پاسدار شهید غلامعلی غریب رضا

وَلَوْلا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَلَكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى العَالَمِینَ

و اگر خدا بعضی را به وسیله بعضی دیگر دفع نکرده بود ، هر آئینه تباه شدی ولیکن خدا صاحب فضل است بر جهانیان .
و هذا شهر عظمته و کرمته و شرفته و فضلته علی الشهور
این ماه را مقام و کرامت و شرافتی عظیم عطا کردی و آن را بر سایر ماه ها فضیلت بخشید

با درود و سلام بر امام زمان(عج) و نائب برحقش امام خمینی و آن رزمندگان راه خدا که با خون خود صفحات تاریخ اسلام را ورق می زنند و این چنین فضیلت و کرامتی را نسیب خود می سازند و با قلبی سرشار از اطمینان و خلوص الهی همچون پیامبر(ص) و یارانش عزم نبرد با قومی فاسق و فاجر را پیشه خود ساخته و راهی جبهه نبرد ایمان می شوند . ایمانی که فقط خداوند متعال توان و قدرت عطای آن را دارد و مشتاقان راهش به چنین درجه ای می رسند .

و مکرو و مکرالله ولله خیر الماکرین

قوم یهود مکر ورزیدند با خدا ، و خدا در مقابل با آنها مکر کرد ، و از همه ، خدا بهتر مکر تواند کرد .

و چیزی که در جبهه ها به عینیت مشهود است ، دست خداوندی است که هر مکر و حیله ای از دشمنان حق را خنثی می کند .
چند کلمه ای برای برادران و خواهران داشته و آن اینکه بدانیم طبق آیه ی شریفه قرآن که می فرمایند :

مَنْ كانَ یُریدُ الحَیوةَ الدُّنیا وَ زینَتَها نُوَفِّ اِلَیْهِمْ اَعمالَهُم فیها وَ هُمْ فیها لا یُبْخَسونَ
کسانی كه طالب عیش مادی و زینت و شهوات دنیوی هستند ، ما مزد تلاش آن ها را در كار دنیا می دهیم و هیچ از مزد كارشان كم نخواهد شد. و مبادا ما از آن افرادی باشیم که در طلب دنیا با توجیهات بیهوده که تنها از فکر و اندیشه خودمان ترشح شده است پیروی کنیم ، چراکه تمامی اعمال و گفتار و کردارمان بسته به نیت و آن هدفی دارد که قلب ما بدان یقین پیدا کرده است . یعنی آن یقینی که نور الهی بر آن تابش نموده و نتیجه آن اخلاص در عمل ، رها شدن نفس انسان از هرگونه دنیاپرستی و هواپرستی و رسیدن به خداپرستی و اطمینان پیدا نمودن به هدف الهی خویش است یادآور می شوم : که شیطان به هر گونه ای زیرکانه باعث گمراهی انسان می گردد و موقعی که فکر می کنید به خدا نزدیک شده ایدو اعمالتان را برای او خالص گردانیده اید بر قلبها و دلهایتان با شرکت و حضور در نیت و قسط شما باعث انحراف و از بین رفتن ارزش عمل می گردد و یک پرده حجابی از تاریکی و ظلمت بر قلب شما می کشد و نفس اماره بالسوء عیوب خود را جلوهگره می سازد و آنجا است که انسان دچار معصیت و تباهی می گردد .

چند درخواست از خانواده و دوستان داشتم که اگر از من هر ناراحتی و خطائی دیده اند مرا به بزرگواری خود ببخشند و یا اگر طلبی می خواهند که فرصت پرداخت آن را نداشته ام به خانواده ام مراجعه کنند و در پایان از برادران و خواهرانم به عنوان یک برادر کوچک می خواهم با آگاهی کامل همیشه در هر پیشامد و زمانی تا انقلاب مهدی (عج) مقلد و مدافع امام خمینی و روحانیت مبارز بوده و با دشمنان اسلام دشمن باشند و به خود هیچ تزلزل و شبهه ای راه ندهند .

مرگ بر آمریکا
مرگ بر شوروی
مرگ بر اسرائیل
جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم


*******

خاطره
    قربانی حق

خدای من امشب شب عید قربان است، عصر امروز توفیق دادی، دعای عرفه امام حسین (ع) را زمزمه کنم: «اَلْحَمْدُ لله الَّذى لَیْسَ لِقَضآئِهِ دافِعٌ وَلا لِعَطائِهِ مانِعٌ وَلا کَصُنْعِهِ صُنْعُ صانِعٍ »ستایش خاص خدایى است که نیست براى قضا و حکمش جلوگیرى و نه براى عطا و بخشش مانعى و نه مانند ساخته اش ساخته هیچ سازنده اى.وَهُوَ الْجَوادُ الْواسِعُ فَطَرَ اَجْناسَ الْبَدائِعِ و او است بخشنده وسعت ده که آفرید انواع گوناگون پدیده ها را . عجیب است هم شب عرفه و هم روز عرفه و هم شب عید قربان زیارت امام حسین وارد شده است. چرا؟ شاید به این دلیل که او نه تنها فرزندان و یاران خود را آگاهانه به قربانگاه برد وبرای خدا قربانی کرد، جان خود را نیز نثار حقیقت کرد. از همه مهم تر اینکه خانواده و نوامیس خود را نیز در راه خدا به اسارت داد، آیا کسی در تاریخ بهترین بندگان خدا ، چنین ایثاری و فداکاریی را سراغ دارد؟

خیلی با او رفیق بودم به خاطر او علی رغم اینکه در کلاس دوم الف یعنی کلاس زرنگ ها بودم، آنرا رها کردم و به کلاس دوم ج رفتم که بنا به قول فراش مدرسه که پارتی من شد، کلاس شاگردان کم بضاعت بود که سطح درسی آنها پایین بود. به خاطر علاقه به او رشته علوم انسانی را که بسیار دوست داشتم ، رها کردم و هنرستان رفتم که هیچ علاقه ای به درس های آن بخصوص ریاضیات نداشتم. به این ترتیب ، از سال دوم راهنمائی تا دو هنرستان هر روز از صبح تا شب با هم بودیم. کلاس که تمام می شد، با موتور به گردش می رفتیم یا در انجمن اسلامی مشغول فعالیت می شدیم. به هر بهانه ای حتی شب ها پیش همدیگر می رفتیم. با شروع جتگ ، از هم جدا شدیم، او قبل از آن رفته بود عملیات سپاه و من نتوانسته بودم بروم ، در عوض من به بسیج، به سوسنگرد و هویزه رفتم. همین امر موجب شد که از تحولات روحی او بی خبر بودم. او به سوی تعالی روحی و علو طبع می رفتم و من سرگرم خویش بودم و پز این را می دادم که در هویزه بودم و با شهدای بزرگواری همراه بودم. غافل از اینکه بابت این فرصت طلائی که خدا به من داده بود باید جواب می دادم.

اما او بی توقع و بی ادعا هم از نظر علمی رشد کرده بود و هم در مسیر سلوک قرار گرفته بود. وقتی هنرستان باز، و کلاس های درس بر قرار شد. من دنبال اداره و راه اندازی انجمن اسلامی افتادم. او که آمد توانست، مسئولیت اداره انجمن رابه عهده بگرید.انجمنی که، بازمانده شهدای گرانقدر بود و من با غرور خود را وارث و جانشین آنها می دانستم. به همین دلیل نتوانستم تحمل کنم که او رئیس انجمن اسلامی شده است. از او جدا شدم و برای خودم فراکسیونی درستم کردم که با او و گروهش مخالفت می کرد. البته طبیعی است که نفس اماره در اینجا بسیار جولان می داد و علت واقعی آن نیز فقط و فقط غرور و خود برتر بینی بود. مثل بسیاری از مخالفت ها و تعارضاتی که امروز در عرصه سیاسی کشور ما وجود دارد.

چون برادرش با خواهر من ازدواج کرده بود و فامیل شده بودیم، خبر دار می شدم که نماز شبش ترک نمی شود. نورانیت چهره اش را درک می کردم. از دیدنش احساس خوبی به من دست می داد، گاهی آرزو می کردم که کاش دوباره همانطور با هم صمیمی بودیم. ولی هیهات که فاصله زیاد شده بود ومن خود این دوری را درک می کردم. او هم دیگر علاقه قبلی را به من نشان نمی داد. در هنگامی که در گیر و دار شکل و ظاهر بسیجی شدن بودم، او حقیقت را درک کرد. زمانی که من از گذر فرصت ها غافل بودم، او دنیا را مزرعه آخرت کرده بود.

این اواخر رابطه ما بهتر شد. اما دیگر آن ارتباط نبود. عملیات رمضان که شروع شد رفت جبهه، وقتی شنیدم که رفته، حسی بهم می گفت ، دیگر برنمی گردد، فردای آن روز من هم رفتم و ثبت نام کردم ، ولی به او نرسیدم، او رفت گردان نور و من به گردان نصر که بعد ها شد ایثار و جعفر طیار ، رسیدم. خیلی افسوس خوردم که نتوانستم بهش برسم. طهر روزی که قرار بود ، شب عملیات شود، به دلم افتاد که دنبالش بگردم. چون در خط مستقر بودیم و عراق هم شک کرده بود که می خواهد عملیات شود، بشدت سرمان آتش می ریخت، با این وضعیت رفتم سمت گردانشان که پانصد متری با ما فاصله داشت. بچه های آن گردان را می شناختم، از آنها سرغش را گرفتم، مرا به سنگری راهنمائی می کردند، هرچه سرک می کشیدم داخل سنگر، او را نمی دیدم، دو باره از بچه ها پرسیدم پس کجاست، می گفتند ، آنجا در آن سنگر دراز کشیده است.دوباره می رفتم ولی او را نمی دیدم، قدری ایستادم گفتم شاید ، رفته باشد بیرون بر می گردد.

هرچه ایستادم ، خبری نشد. هم هوا بشدت گرم بود،(مرداد ماه دشت خوزستان) هم باد شن ها را به سر و صورتم می زد و هم عراق آتش باران می کرد. دوباره رفتم داخل سنگر نگاهی کردم ، چند نفر خوابیده بودند ولی او را ندیدم. نا امید شدم . با دلی پر غصه ، برگشتم. خودم هم نمی دانستم که چرا در آن روز اینقدر علاقه مند بودم او را ببینم.

شب رفتیم عملیات، اما موفقیتی نداشتیم، حداکثر تا پاسگاه زید رفتیم و همانجا مستقر شدیم. عملیات چندین روز طول کشید، الحق عملیات بسیار سختی بود. داغی هوا با طوفان های مثال زدنی شن، و آتش بی امان عراق که معلوم شد، از قبل از عملیات ما خبر داشته است، همه و همه عملیات رمضان را شاخص کرده بود. عراق پاتک های زیادی زد ولی موفق نبود در تمام این مدت ذهن من درگیر علی بود. نمی دانستم کجاست! هر روز جستجو می کردم شاید بتوانم او را ببینم، اما دریغ . غصه ای گنگ گوشه دلم را گرفته بود که خودم هم علتش را نمی دانستم. چند روز گذشت، یک روز صبح اول وقت، حجت الاسلام علی رضا غریب رضا (پسر عموی علی) را دیدم که آمده بود گردان ما، مرا که دید، سلام علیکی کردیم و روبوسی و معانقه و بغل کردن. دلهره داشتم ، می ترسیدم سراغ علی را بگیرم، بالآخره هم دل به دریا زدم و پرسیدم: از علی چه خبر روز عملیات هرچه گشتم نتوانستم او را پیدا کنم؟

به صورتم خیره شد و با تعجب نگاهم کرد و گفت: راستی راستی خبر نداری؟ قلبم نزدیک بود از سینه ام بیرون بیاید، به سختی خودم را سرپا نگه داشتم، برای اینکه کمی خودم را تسلی داده باشم، گفتم : مجروح شده؟

سرش را پایین انداخت، از سابقه ارتباط نزدیک ما و اختلافات بعدی مطلع بود، آرام گفت: نه شهید شده ، دیروز هم دفنش کردیم. آرپی جی سرش را برده بود. زانوانم سست شد، دیگر نتوانستم خودم را سرپا نگه دارم، تقریباً زمین خوردم. نمی دانستم چکار کنم ، حکم کسی را داشتم که زندگی را باخته بود. نمی توانستم حرفی بزنم، دلم از این می سوخت که آن روز نتوانسته بودم ببینمش، در سنگر بود ، روبروی چشم من، ولی من نمی بایست می دیدمش. شاید در آن لحظات آخر مرا حتی قابل نمی دید که ملاقتش کنم. از خودم بدم می آمد. رابطه ما دو نفر روزی مثال زدنی بود،ولی در حساس ترین دوران مرا تنها رها کرده و رفته و حتی نگاهم نکرده بود.

با گریه رو به آسمان کردم و گفتم ، خدایا ، آخر مگر من چه کرده ام که اینقدر پیش تو و بندگان پاکت روسیاهم. بعد که خوب بررسی کردم، به خودم گفتم، تو را چه به این حرفها، تو کجا و این سبک بالان عاشق ، آنها به دنیائی تعلق دارند، که لطف خدا چند روزی تورا با آنها جمع کرد. اما واقعاً به جمع آنها تعلق نداری.
یادش بخیر و روحش شاد.

به نقل از سایت مسجد حجازی اهواز


مرتبط با:
شهید غلامعلی غریب رضا  * -  


شماره خاطره: 1792
کلمات کلیدی: (اصل مطلب درhttp://abazimy.blogfa.com/)
تاریخ نوشته شدن خاطره: دوشنبه 14 مهر 1393
تاریخ اتفاق: پنج‌شنبه 14 خرداد 1343
راوی: عباس علی عظیمی
مکان اتفاق: ----

خاطره حجت الاسلام حمیدرضا غریب رضا

 

رفته بودم تهران در محفلي كه اغلب بسيجي و قديمي‌هاي جنگ بودند. برايشان درباره جنبش شيعيان يمن سخنراني كردم.

بعد از جلسه يكي از آن‌ها جلو آمد. بغض گلويش را گرفته بود. به زحمت مانع گريه‌‌اش مي‌شد. خط باريكي از اشك در چشمانش شكوفه زده بود.

پرسيد: از فاميل شما كسي شهيد شده؟

لهجه‌اش داد مي زد خوزستاني و دزفولي است.

جواب دادم: چرا. عموي من شهيد شده. اسمش هم غلامعلي بوده. غلامعلي غريبرضا. چطور مگر؟

لبخند كم رمقي زد و با چشم هايي كه ديگر داشت تر مي‌شد به چشم‌هايم خيره شد. حرفي نمي‌زد.

گفتم: شما مي‌شناختيدش؟

آرام سرش را تكان داد، يعني: بله.

-        هم رزم بوديد؟

-        قبل از شهادتش مسير تا جبهه را كنار هم بوديم. مي‌خواستيم از اهواز براي عمليات رمضان اعزام بشويم. همه روزه بوديم. من داخل اتوبوس نشسته بودم. با برادرش آمده بود با هم روبوسي و خداحافظي كردند و آمد بالا. كنار من نشست. تا رسيدن به مقصد كنار هم نشسته بوديم. غلامعلي يك پارچه نور بود. تا همان جا يك سر ذكر مي‌گفت.

-        خاطره ديگري از ايشان داريد؟

-        خيلي با شهيد همراه نبودم داخل منطقه و شب عمليات از هم جدا شديم.

اين همراه قافله شهادت را، خدا آن شب فرستاده بود تا با ياد شهدا دل ما را به كربلاببرد...

 
 www.gharibreza.com


 
This site has no rating
Free Web Hosting