زندگی نامه شهید علم الهدی:

سال 1338 «حسین علم الهدی» بزرگ دانشجوی شهید، در خانواده مجاهد مرحوم آیت الله سید مرتضی علم الهدی دیده به جهان گشود. حسین از شش سالگی به آموزش قرآن پرداخت و دل در گرو آیات نورانی کتاب الله سپرد. یازده سال بیشتر نداشت که شروع به تشکیل کتابخانه و جلسات سخنرانی و تدریس قرآن در مساجد اهواز پرداخت و همزمان با رشد سنی، مبارزات خود را عمیق تر و عملی تر نمود که نمونه آن به آتش کشیدن سیرک رقاصه های مصری در شهر اهواز بود. شهید علم الهدی ایمان را با علم می خواست بنابراین به ادامه تحصیل در رشته تاریخ پرداخت. او از همان آغاز دانشجویی خود در مشهد، با حوزه علمیه آن شهر و به خصوص با روحانیون مبارزی چون حضرت آیت الله خامنه ای، آیت الله واعظی طبسی و شهید هاشمی نژاد آشنا شد.
تعصب دینی حسین به گونه ای بود که هیچ رفتار غیر اسلامی را بر نمی تابید. وی با نصب اعلامیه ها در رهبری تظاهرات در دانشگاه مشهد نقش عظیمی ایفا کرد. پس از زلزله طبس در کمک به آسیب دیدگان و بسیج کمک های عمومی نقش فعالی داشت و از آنجا که با هوش سرشار خود از هر موقعیتی، فرصتی برای مبارزه می ساخت، به هنگام ورود شاه معدوم و همسر فراریش به طبس، تظاهرات عظیمی علیه آنان به راه انداخت. در بحبوحه انقلاب که جوانان ایران زمین آماج رژیم طاغوت بودند، حسین با چند تن از همفکرانش، اولین هسته سازمان موحدین را تشکیل داد.
شهید حسین علم الهدی به اطاعت از امام راحل (ره) خود ، به مبارزه با طاغوت می اندیشید و شهر و منطقه خاص برای او معنا نداشت. او به قصاص آتش زدن مسجد جامع کرمان، با طرح بسیار جالب و ابتکاری، شهربانی کرمان را به آتش کشید و به اهواز بازگشت. با مشاهده جنایات رژیم سابق به فکر مبارزه افتاد که مزدوران شاه با تلاش زیاد دستگیرش کردند و مورد شدیدترین شکنجه ها قرار دادند که کوچکترین اعترافی از حسین نشنیدند، با این حال او را محکوم به اعدام کرده و به عنوان جوان ترین زندانی سیاسی روانه زندان کردند. با اوج گیری مبارزات، رژیم مجبور به آزادی زندانیان سیاسی شد و شهید علم الهدی نیز آزاد شد. به منظور استقبال از امام راحل (ره) به تهران آمد و در کنار برادران دیگر سازمان موحدین به فعالیت پرداخت و یکی از محافظان مسلح مخصوص امام (ره) شد.
 

فعالیتهای فرهنگی شهید سید حسین علم الهدی پس از پیروزی انقلاب اسلامی
 

آنگاه با عنایات الهی، رژیم طاغوت سرنگون شد، همه ملت شادمان بودند اما برای آنها که روزهای تلخ زندان و شکنجه طاغوت را دیده بودند این پیروزی معجزه آسا بسیار شیرین تر و مسئولیت آفرین بود، به همین جهت کسانی همچون حسین با همه وجود برای پاسداری و حفظ این نهال تلاش می کردند، حسین همچنانکه در راهپیمایی های زمان انقلاب نقش مؤثر داشت و همواره یا سخنران بود و یا قطعنامه راهپیمایی را قرائت می کرد، در ایام پیروزی برای تسخیر شهربانی و ساواک نقش بسیار مؤثری داشت پس از سقوط کامل نظام طاغوت، او در کمیته ی انقلاب که در اهواز تشکیل شد نقش اساسی داشت و برای مدتی هم مسئولیت کمیته انقلاب مستقر در کاخ استانداری خوزستان را به عهده داشت، همچنین عضو اولین شورای تشکیل دهنده سپاه پاسداران در خوزستان بود اما با توجه به فعالیت شدید گروهک های منحرف، حسین کم کم تمام مسئولیت های اجرایی را کنار گذاشته و بیشترین نیروی خود را در برنامه فرهنگی متمرکز نمود. و در کلاسهایی که در سپاه پاسداران، جهاد سازندگی و دانشگاه اهواز برگزار می شد، حسین تدریس عقاید و تاریخ اسلام و نهج البلاغه را به عهده داشت، در کنا ر این برنامه ها سخنرانی در مجالس عمومی، نماز جمعه ها و راهپیمایی های دیگر شهرهای استان خوزستان را نیز اجرا می نمود. حسین به همراه دو معلم شهید، مجدزاده و علی جمالپور کلاسهای بسیار پرباری را در اهواز و شهرهای دیگر استان برگزار و اداره می کردند، کلاسها هم از نظر کیفیت و هم از نظر کمیت در سطح عالی بود. از نظر کمیت تنها در آخرین ماه رمضانی که حسین فعالیت داشت (سال 1358) حدود 800 شاگرد در کلاسهای متعدد داشت و در هر روز 7 الی 8 کلاس را اداره می کرد. بعلاوه از آنجا که حسین دارای قدرت ابتکار عجیبی بود، هنرمندان در رشته های نقاشی و خطاطی را مامور کرده بود که کلیه جریانات تاریخی صدر اسلام را به شکل تابلوهای زیبایی مجسم نمایند.
و سرانجام حسین در مقابل اصرار برادران مبنی بر اینکه باید در اهواز بماند، با گفتن این حرف که تنها با حرف نمی شود و باید عمل کرد، باید به هویزه بروم، به عنوان فرمانده سپاه هویزه به بسیج عشایر منطقه پرداخت. او سرانجام در برنامه حمله روز اربعین به همراه 40 تانک دشمن بر اثر اتمام مهمات و تشنگی و گرسنگی، بعد از دیدن شهادت تک تک همرزمان خود، در حالیکه قرآن به دست داشت با فریاد الله اکبر به شهادت رسید.
منبع: شبنم عشق صفحه 8 - 5
 
منبع: راسخون 
 
 

شهید سید حسین علم الهدی فرزند آیة الله حاج سید مرتضی علم الهدی(ره) به سال 1337 شمسی پا به عرصه گیتی نهاد. فرزندی پاك از شجره مباركه رسالت بود كه در مهد علم و تقوا پرورش می‌یافت. حسین این نور پرتو گرفته تا آفاق در كانون علم و عملی در رشد بود كه تشنگان فقه و فقاهت و مردم تشنه هدایت گرداگردحریمش به اعتكاف بودند. شهید سید حسین پنج سال پیش از قیام 15 خرداد 42 متولد شد تا بعدها در مكتب قرآن ، كلام وحی آموزد و نیز بعدها در حین سپری كردن دبستان تلاوت كننده آیات الهی باشد و در سطح استان نغمه سرای و بلبل مترنم كننده لحن قران شود. صدای دلنشین او بود كه صفحات زمان و قرون را به یكباره كنار میزد واین برگ ورق خورده را به برگ ایام هجرت پیوند می‌داد. صمیمیت او بود كه علاوه بر شور و جذبه اش نقطه ای را بوجود آورده بودكه مغناطیس باشد برای رشد دیگران در تجمع های مسجد و مدرسه. در مساجد با تشكیل كتابخانه و جلسات سخترانی و در مدارس با تشكیل انجمنهای اسلامی و جلسات ارشاد و هدایت. گرچه هیچ قلم و زبانی قادر بر تر سیم آن همه شور و عشق نیست ، لكن بر حسب وظیفه هاله ای از آنروح پاكباخته را در معرض تاریخ قرار می دهیم، باشد تا ره توشه ای برای فرزندان انقلاب گردد.

سالشمار زندگی شهیدسید محمد حسین علم الهدی

سال 1337 ه‍ . ش ولادت در اهواز

سال 1343 ورود به مكتب جهت تعلیم قرآن

سال 1348 تدریس قرآن در مسجد به عنوان یك مربی

سال 1350حضور و فعالیت در انجمن اسلامی دبیرستان

سال 1351 اولین مبارزه علنی سید حسین با رژیم پهلوی با آتش زدن سیرك مصری

سال 1353 برگزاری راهپیمایی در روز عاشورا بر ضد رژیم پهلوی

سال 1356 اولین دستگیری، ورود به زندان، شكنجه توسط ساواك

سال 1356 قبولی در رشته تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد

سال 1356 آشنایی با جلسات آیت‌ا... خامنه‌ای و شهید هاشمی‌نژاد در مشهد

سال 1356 راه اندازی راهپیمایی در طبس به هنگام ورود شاه به این شهر(زلزله طبس)

سال 1356 تشكیل گروه موحدین در اهواز

سال 1357 انفجار كنسولگری عراق در اهواز

سال 1357 بمب گذاری در شهربانی كرمان و ایجاد رعب در بین مزدوران حكومت پهلوی

سال 1357 دستگیری مجدد، شكنجه، محكوم به اعدام به جرم اقدام به ترور فرمانده نظامی

شهید حسین علم الهدی

سال 1357 (بهمن) حضور در تهران و استقبال از امام (ره)، پیروزی انقلاب اسلامی

سال 1358 عفو مامور شكنجه ساواك

سال 1358 معاون آموزش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خوزستان

سال 1358 عضو شورای فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خوزستان

سال 1358 برپایی نمایشگاه پیش بینی جنگ در اهواز

سال 1358 تدوین و ارائه طرح پیشنهادی ولایت فقیه در پیش‌نویس قانون اساسی

سال 1359 افشای ماهیت ضد انقلابی مدنی (استاندار خوزستان وكاندیدای ریاست جمهوری)

سال 1359 (رمضان) برگزاری كلاسهای قرآن، نهج البلاغه و تاریخ اسلام در سپاه پاسداران،جهاد سازندگی، تربیت معلم استان خوزستان

سال 1359 سخنرانی با موضوع جهاد در قرآن و سیری در نهج‌البلاغه در رادیو (پخش زنده)

سال 1359 سفر تاریخی سید حسین به همراه عشایر هویزه به جماران( زیارت امام(ره))

سال 1359 (31 شهریور) آغاز تهاجم رسمی عراق به ایران

سال 1359 فرماندهی سپاه هویزه

سال 1359 (16 دی ماه) حماسه هویزه، شهادت سید حسین و یارانش در دشت هویزه

نحوه شهادت شهید علم الهدی

صدای تانك های آن طرف جاده به گوش می رسید. تیراندازی لحظه ای متوقف نمی شد. راه افتادیم، با اینكه می دانستیم امید برگشت نیست، ولی رساندن «آر. پی. جی» به «علم الهدی» ما را مصمم به پیش می برد. به جاده كه رسیدیم، توانستیم تانك هایی را ببینیم. به جز چند تایی كه در حال سوختن بودند، بقیه غرش كنان به پیش می تاختند. چشمم به حسین (علم الهدی) كه افتاد، خستگی از تنم در آمد. آر. پی. جی بر دوشش بود و پشت خاكریز دراز كشیده بود. در امتداد خاكریز غیر از حسین حدود ده نفر دیگر هنوز زنده بودند واز همه گروه همین ده نفر مانده بودند. حتی یك جسد بر زمین نمانده بود. پیدا بود كه بچه ها با گلوله مستقیم تانك ها از پای در آمده بودند. تانك های سالم از كنار تانك های سوخته عبور می كردند و به طرف خاكریز علم الهدی پیش می آمدند. حسین و افرادش هیچ عكس العملی نشان نمی دادند. «روز علی» كه حسابی نگران شده بود، آر. پی. جی را از من گرفت و به تانك ها نشانه رفت. دست روز علی را نگه داشتم و گفتم: كمی دیگر صبر كن، شاید بچه ها برنامه ای داشته باشند و او پذیرفت.

 

تانك ها به حدود پنجاه متری خاكریز رسیده بودند كه یكباره حسین از جا بلند شده و نزدیك ترین تانك را نشانه گرفت. گلوله درست به وسط تانك خورد و آن را به آتش كشید. غیر از حسین دو نفر دیگر كه آر. پی. جی داشتند، دو تانك دیگر را نشانه رفتند و هر دو را به آتش كشیدند. بقیه تانك ها سر جایشان ایستادند و ناگهان خاكریز را به گلوله بستند. خاكریز یكپارچه دود شد و بعید بود كسی سالم مانده باشد.

روز علی بلند شد و نزدیك ترین تانك را نشانه رفت و با اینكه فاصله كم بود، تانك را از كار انداخت. قامت حسین دوباره از میان دود و گرد غبار پشت خاكریز پیدا شد و یك تانك دیگر با گلوله حسین به آتش كشیده شد. پیدا بود كه از همه افراد گروه فقط روز علی و حسین زنده مانده اند. حسین از جا كنده شد و خود را به خاكریز دیگر رساند. تانك ها هنوز ما را ندیده بودند. پیشروی تانك ها دوباره شروع شد. حسین پشت خاكریز خوابیده بود. تانك به چند متری خاكریز كه رسید، حسین گلوله اش را شلیك كرد. دود غلیظی از تانك بلند شد. تانك دیگری با سماجت شروع به پیشروی كرد. روز علی كه آر. پی. جی را آماده كرده بود، از خاكریز بالا رفت و آن را هدف قرار داد. تانك به آتش كشیده شد و چهار تانك دیگر به ده متری حسین رسیده بودند. حسین از جا بلند شد و آخرین گلوله را رهاكرد. سه تانك باقیمانده در یك زمان به طرف حسین شلیك كردند. گلوله ها خاكریزش را به هوا بردند. گردو خاك كمی فرو نشست، توانستیم اول آر. پی. جی و سپس حسین را ببینیم. جسد حسین پشت خاكریز افتاده بود و چفیه صورتش را پوشانده بود. یكی از تانك ها به چند متری حسین رسیده بود و می رفت كه از روی پیكر حسین عبور كند.

منابع : نوید شاهد/ساجد/چفیه / به نقل از: محمد رضا قربانی، ، سفر عشق

 تنظیم برای تبیان : بخش هنر مردان خدا - سیفی

منبع: تبیان 



قسمتی از یادداشتهای شهید : 

... خدایا این سرزمین پاک در دست ناپاکان است ، در همین 20 کیلومتری من در همین تاریکی شب علی می خواست و به نخلستان می رفت فاطمه وضو می گرفت پیامبر به سجده می رفت و حسن و حسین به عبادت می پرداختند این خانه ی کوچک این سنگر این گودی در دل زمین این گونی های بر هم تکیه داده شده پر از حرف است فریاد است غوغاست ... تنهایی عمیق ترین لحظات زندگی یک انسان است خدایا این خانه کوچک را بر من مبارک گردان در این چند روز با خاک انس گرفته ام بوی خاک گرفته ام رنگ خاک گرفته ام حال می فهمم که چرا پیامبر علی ابن ابیطالب را ابوتراب نامید.
 

خدایا اگر من در دل سنگرم تو در دل من و در دل سنگر هر دو حضور داری لحظات چگونه می گذرد عبور زمان مانند عبور آب بحری از جلوی چشمان کاملا ملموس است.
 

اما زندگی در این خانه کوچک که یک قلب پر طپش است یک دل خاکی است در زمین خدا در متن پاکی نمی تواند تکرار پذیر باشد آری ... تنها موهبتی است الهی در تنهایی از تنهایی بدر می آییم در تنهایی به خدا می رسیم ... و در سنگر تنها هستم ... سید محمد حسین علم الهدی

 
منبع 
 

 


 

دشت سرخ 
 

از آغاز مرحله دوم عملیات مدتی می‌گذشت و بیشتر یاران حسین پرواز كرده، حالا فقط او، قدوسی و حكیم مانده بود با شش موشك. تانكها هر لحظه نزدیكتر می‌شدند و دیوانه‌وار شلیك می‌كردند. تعداد سنگرها زیاد بود عراقیها نمی‌دانستند آنها چند نفرند و در كدام سنگر موضع گرفته‌اند. دو تانك همزمان جلو آمدند، حسین با نگاه به قدوسی اشاره كرد كه همراه با او شلیك كند و صبر كرد تا تانكها نزدیكتر بیایند. كلاهك تانك را نشانه گرفت و ماشه را چكاند. اما صدایی از سنگر قدوسی نیامد. پیكر او در انبوهی از دود و غبار گم شده بود. حسین چفیه را به صورت نورانی قدوسی كشید، تنها موشك او را برداشت و به سنگر خود بازگشت. از دور حكیم را دید كه موشك‌انداز و دو موشكی را كه برایش مانده بود، برداشته، ازسنگر بیرون رفت. این بار تانكها شدت آتش را بیشتر كردند اما هنوز نمی‌دانستند چند نفر (رزمنده) دفاع از سنگرها را برعهده دارند چون آنها هر بار از یك سنگر شلیك می‌كردند. لوله تانك كمینگاه حكیم را نشانه گرفت و موج انفجار او را به هوا پرتاب كرد. حالا تنها حسین مانده بود و تانكهایی كه هر لحظه پیش می‌آمدند. آخرین موشك را در موشك‌انداز گذاشت و همان تانكی كه حكیم را به شهادت رسانده بود، و از همه پیشتر می‌آمد، نشانه گرفت. آتش دود از تانك بلند شد. اما تانك بعدی متوجه حسین گشته و به سمت او شلیك كرد. پیكر او به آسمان رفت و روحش را به آسمانیان تقدیم كرد. وقتی به زمین بازگشت چفیه صورت گلگون او را پو شانده بود. سكوت هویزه را فرا گرفت و شب به پابوسی دلیر مردان دشت سرخ آمد.
 

خاطراتی از شهید
خاطره سید علی 
 

روزهای ابتدای جنگ ، شبی تعدادی از بسیجیان طرح شبیخون به ارتش عراق را داشتند . ارتش عراق در اطراف اهواز بود . حسین وصیت نامه ای نوشت و به من داد . این برگه تاچندروز درجیب من بود . روزی مشغول مطالعه کاغذهای جیب خود بودم که ناخودآگاه نامه ی حسین را خواندم . حسین در وصیت نامه نوشته بود، به شاگردانم سفارش وتأکید می کنم که مطالعه نهج البلاغه را ادامه دهند. 
 

لانه جاسوسی آمریكا 
 

خواهر داعی پور می گوید :" سال 1358 یکی از خواهران اطلاع داد که استانداری خوزستان چند نفر خواهر پاسدار می خواهد . قرار شد من وایشان به استانداری برویم . منتظر ماشین بودیم که یک ژیان جلوی ما ایستاد وراننده با دوست من ، سلام وعلیک کرد وگفت :" شمارامی رسانم ." دربین راه راننده صحبت می کرد واز دولت موقت انتقاد می کرد .من ناراحت شدم .ایشان اصرار کرد که کجا می خواهید بروید . بااصرار فراوان سرانجام دوستم به ایشان گفت :" قصد همکاری با استانداری را داریم ". ایشان بلافاصله ماشین را حرکت داد وما را به ساختمان سپاه واقع در باغ معین اهواز برد ، در آنجا چند کتاب به من داد وگفت :" این کتاب ها را مطالعه وفیش برداری کنید ." مدتی بعد ، همان برادربه من گفتند :" برای انجام کار بسیار ضروری باید همراه ایشان به تهران بروم" ، به تهران آمدیم وبا هم به سفارت آمریکا ، که مدتی قبل توسط دانشجویان پیرو خط امام تسخیر شده بود ، رفتیم. ایشان با دوستان خودش در سفارت مذاکره کرد وقرار شد مدارک سفارت را در اختیار من قرار دهند تااگر مطالبی در رابطه با مدنی استاندار خوزستان ، پیدا کردم ، جمع آوری نمایم . حدود یک ماه من در سفارت بودم ومطالبی را پیدا کردم .آن برادری که در این خاطره از او یاد کردم ، سید حسین علم الهدی بود که در حماسه هویزه به شهادت رسید.
 

كلاس حج 
 

سال 1359 جمعی از برادران عازم مکّه بودند ، حسین کلاس حج در قرآن ونهج البلاغه داشت . در کلاس بودیم که فردی در کلاس را زد واطلاع داد که عراق به فرودگاه اهواز حمله کرده است . حسین گچ را کنار گذاشت وبا خنده وتبسم گفت :" رفتن به حج ما هم حل شد ." 
 

آقای سیدزاده 
 

چند سال پس از شهادت سید حسین ، آقای سیدزاده که استاندار تهران بودند به منزل ما آمدند ودر آن دیدار که ازکانال 5 سیمای جمهوری اسلامی سخنان ایشان را ضبط وپخش نمود ، آقای سیدزاده فرمودند :" سید حسین در ظاهرشاگردمن بود ، اما در واقع اومعلم بود ومن شاگرد . " توضیح این که استاد سید زاده در زمان شاه از کرمانشاه به اهواز تبعید شدند ودبیر موفق ریاضی در دبیرستان های اهواز بودند.ایشان به حدی متین و خوش اخلاق بود که به زودی به عنوان دبیر محبوب دانش آموزان اهواز مشهور گشت سید حسین مدت چند سال شاگرد ایشان بود ، اما رابطه شاگرد ومعلمی کم کم تبدیل به رابطه ی دوستانه ی خیلی صمیمی شده بود .استاد سیدزاده پس از پیروزی انقلاب، سه دوره نماینده ی مجلس شورای اسلامی شد، سپس چند سال استاندار بندر عباس وچند سال استاندار تهران بود ، وسال 1375 دار فانی را وداع گفت.مسئول دفتر ایشان آقای "سرائی نیا " می گفتند :" آقای سیدزاده تاپایان عمر فقط حقوق معلمی خود را می گرفتند وبا همان حقوق ، زندگی بسیار ساده ی خود را می گذراندند ."
آقای مختاربند می گوید ابتدای جنگ همراه برادر غیور اصلی ، محمد بلالی وجمعی دیگر از دوستان به نیروهای عراقی شبیخون می زدیم . 
 

نهج البلاغه تاریخی 
 

سید حسین در ضمن مطالعات نهج البلاغه متوجه شد كه خطبه های این كتاب ارزشمند نظم تاریخی ندارد. مثلا خطبه ای كه مربوط سید حسین در ضمن مطالعات نهج البلاغه متوجه شد كه خطبه های این كتاب ارزشمند نظم تاریخی ندارد. مثلا خطبه ای كه مربوط به اواخر خلافت حضرت علی (علیه السلام ) می باشد قبل از خطبه ای كه در ابتدای خلافت بیان شده آمده است . به همین جهت سید حسین تلاش كرد با مطالعه ی اسناد تاریخی زمان بیان خطبه هارا پیدا كند وآنها را به ترتیب نماید. برای این كار جدولی تهیه نمود در یك سمت نام ماههای خلافت حضرت ودر طرف دیگر شماره ی خطبه ها را یادداشت كرد( نهج البلاغه تاریخی ایشان هنوز به چاپ نرسیده است.)
 

من در سنگر هستم 
 

من در سنگر هستم. دراین خانه محقّر. در این خانه فریاد و سکوت، فریاد عشق و سکوت، در این سرد و گرم، سردى زمستان و گرماى خون، در این خانه ساکن و پرجوش و خروش. سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت، خانه نمناک و شیرین ، کوچکى قبر و عظمت آسمان. 
امشب پاس دارم 
 

اولین گام 
 

حدود سال 1351 بود كه رژیم طاغوت با هدف به ابتذال كشاندن جامعه، اقدام به تشكیل یك مركز بزرگ اشاعه فساد نمود و با دعوت از افراد مفسد و بی‌بند و بار كشورهای دیگر در قالب سیركهای سرگرم كننده سعی كرد جوانان را از تفكر و تلاش برای آبادانی ایران و نجات خویش از ظلم ستمگران بازدارد و اندیشه آنان را منحرف سازد. در آن زمان كه سید حسین كه نوجوانی چهارده ساله بود، یكی از این سیركها در اهواز برپا شد و او كه پی به عمق این فاجعه برده بود، تصمیم گرفت مانع از تحقق اهداف رژیم گردد و جامعه را از این خطر بزرگ نجات بخشد. بدین ترتیب پس از بررسی‌های دقیق، حسین و دوستانش عملیات نابودی لانه فساد را آغاز كردند. آنها ضمن مراقبت كامل از افراد، در ساعتی كه سیرك تعطیل بود، آنجا را به آتش كشیدند. عمل متهورانه نابودی سیرك با موفقیت انجام شد و عوامل آن به كشورهایشان بازگشتند. این اولین مبارزه علنی حسین با رژیم طاغوت بود. 

زیباترین لبخندها 
صدای آشنای برادر آهنگران حال و هوای خاصی به مسجد جزایری بخشیده بود. سید حسین در كنار جولا نشسته بود و سینه می‌زد. اما فكرش در جای دیگری بود، «چند روز است كه از آنها بی‌خبرم؟ نباید بگذارم این جنگ مرا از آنان غافل كند و بینمان فاصله بیندازد. آنها منتظرند.» از جا برخواست و به جولا اشاره كرد تا با او همراه شود. ازمسجد كه خارج شدند و به سمت اتومبیل حركت كردند، حسین گفت: «می‌رویم حصیر آباد» جولا نگاهی به او انداخت اما چیزی نگفت. به مغازه كبابی كه رسیدند حسین از جولا خواست تا ماشین را نگه دارد و او خندید و گفت: «ما را باش كه فكر می‌كردیم چه نقشه‌ای كشیده‌ای، نمی‌دانستیم كه برای شكمت برنامه داری.» وارد كبابی شدند و حسین ده پرس كباب سفارش داد. كبابها كه حاضر شدند هر دو به راه افتادند. ذهن جولا سرشار از پرسش و تعجب بود. به كوچه‌های رنج كشیده حصیرآباد رسیدند. كوچه‌هایی كه مردمانش از مدتها قبل طعم محرومیت و فقر را چشیده بودند. حسین از اتومبیل پیاده شد و به سمت خانه‌ای حركت كرد. در زد، در باز شد و پسر بچه‌ای سرش را بیرون آورد. از لبخندی كه چهره مغمومش را روشن ساخت، معلوم بود حسین را می‌شناسند. (سید) بوسه‌ای بر پیشانی‌اش زد و بسته غذا را به او داد. جولا كه پاسخ تمام سؤالهایش را در لبخند زیبای پسرك (پسر بچه) یافته بود قطرات اشك را از چهره‌اش پاك كرد و اندیشید لبخند شیرین كسانیكه در خانه خود را به روی حسین می‌گشایند چقدر به زندگی انسان معنا می‌بخشد.
 

                               کتاب هایی درباره شهید
لحظه های آشنا
 

نویسنده: سید حمید علم الهدی
تعداد صفحات: 96
نشر:هویزه
مرکز پخش: تهران- میدان انقلاب- مسجد سید الشهدا- طبقه 5- واحد 8- موسسه فرهنگی شهید علم الهدی و شهدای هویزه
در این کتاب بیش از صد خاطره ی کوتاه و شنیدنی از زندگانی سراسر آموزنده شهید سید حسین علم الهدی ملاحظه میگردد.
نویسنده: شهید سید حسین علم الهدی
تعداد صفحات: 
نشر: انتشارات بنیاد شهید انقلاب اسلامی
این کتاب در دوبخش تنظیم شده است: 
بخش اول دسته بندی و تحلیل آیات قرآن کریم پیرامون جهاد می باشد. این موضوع یکی از مباحث کلاسهای سید حسین علم الهدی بوده است که پس از شهادتش تدوین گردید.
بخش دوم در بردارنده متن سخنرانی های سید حسین علم الهدی در رادیو اهواز است.
 

حماسه سازان 
 

نویسنده: سید حمید علم الهدی
تعداد صفحات: 136
نشر:انتشارات نیروی زمینی سپاه پاسداران
این کتاب در دوبخش تنظیم شده است: بخش اول خاطراتی از مادر شهید علم الهدی و بخش دوم زندگینامه سید حسین علم الهدی میباشد. در بخش اول، سخنی از فعالیتهای گسترده مادر شهید علم الهدی در خدمت به خانواده شهدا و جبهه های دفاع مقدس آمده است. ایشان در سال 1367 دعوت حق را لبیک گفتند.
حضرت ایت الله خامنه ای در پیامی به مناسبت رحلت این بانوی بزرگوار چنین فرمودند:
«این بانوی مکرمه از جمله زنان مومن و شجاعی بود که به سیره زنان بزرگ صدر اسلام، در مقابل حوادث مهم و مصائب بزرگ، با دلی سرشار از ایمان و روحیه ای مصمم و اراده ای استوار روبرو میشد. بزرگواری و صبر او در شهادت فرزند عزیزش شهید سید حسین علم الهدی مایه اعجاب شد و تلاش پیگیر و خستگی ناپذیر او در دوران چند سال پس از شهادت فرزندش و خدمات انقلابی وی، روحیه انقلابی و صفا و ایمان این بانوی محترمه را نشان داد.»
 

حماسه هویزه 
 

نویسنده: نصرت الله محمود زاده
تعداد صفحات:96
نشر: هویزه
مرکز پخش: تهران- میدان انقلاب- مسجد سید الشهدا- طبقه 5- واحد 8- موسسه فرهنگی شهید علم الهدی و شهدای هویزه
یکی از صحنه های عاشورایی در جریان تهاجم ارتش عراق به ایران، حماسه هویزه است که با حضور جمعی از دانشجویان پیرو خط امام نقطه عطفی در تاریخ جنگ تحمیلی گردید. نویسنده در این کتاب، داستان آن حماسه جاوید را با قلمی شیوا به تصویر آورده است. 
رهبر معظم انقلاب حضرت ایه الله خامنه ای در مقدمه این کتاب چنین فرموده اند: 
«درسی که این خاطره حماسه آمیز و جانگداز می دهد، پیام جاودانه ای برای همه ملت ها و همه نسلها است، درس مقاومت مردانه انسانهای بزرگی است که اراده پولادین و قدرت والای بشری خود را به اراده الهی متصل ساختند و آگاهانه قدم در میدان فداکاری نهادند و صحنه نبرد با دشمن را با خون خود رنگین ساختند
 

سه روایت از یک مرد 
 

نویسنده: محمد رضا بایرامی
تعداد صفحات:178
نشر: شاهد
مرکز پخش: تهران- 8307246
در این کتاب داستان سه خاطره و حادثه مهم از زندگی شهید علم الهدی با قلم شیوا آمده است.
 

فریاد و سکوت 
 

تنظیم: سید حمید علم الهدی
تعداد صفحات: 104
نشر:هویزه
مرکز پخش: تهران- میدان انقلاب- مسجد سید الشهدا- طبقه 5- واحد 8- موسسه فرهنگی شهید علم الهدی و شهدای هویزه
در این کتاب، چهار نامه و شش دستنوشته از شهید سید حسین علم الهدی ملاحظه میگردد.
سه فصل کتاب شامل متن تایپ شده، توضیحات و تصویر اصل نوشته ها می باشد.
 

سفر سرخ 
 

نویسنده: نصرت الله محمود زاده
تعداد صفحات: 388
نشر: سازمان بسیج دانشجویی
این کتاب، داستان مستند از زندگی سید حسین علم الهدی می باشد.
سفر سرخ، با قلمی جذاب و زیبا نوشته شده و در پنجمین دوره انتخاب بهترین کتاب دفاع مقدس در رشته زندگینامه داستانی، رتبه دوم کشوری را کسب نموده است.

 

نوشته ای از شهید علم الهدی
 

من در سنگر هستم. دراین خانه محقّر. در این خانه فریاد و سكوت، فریاد عشق و سكوت، در این سرد و گرم، سردى زمستان و گرماى خون، در این خانه ساكن و پرجوش و خروش. سكون در كنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت، خانه نمناك و شیرین ، كوچكى قبر و عظمت آسمان.
... من در سنگر هستم. در اوج تنهایی، سلاح بر دوش دارم. «كرخه» از كنارم می‌گذرد. در دو كیلومتری، دشمن مستقر است . تا كنون دوبار بلاد مسلمین را مورد تجاوز قرار داده و اكنون چندین كیلومتر در خاك اسلام وارد شده است و ناجوان مردانه شهر‌ها را می‌كوبد و نابود می‌كند. صدای رگ‌بار و خمپاره همیشه در گوش است.
مردم روستاها و شهرها آواره و سرگردان شده‌اند. كودكان گرسنه و لرزان،‌ در آغوش مادران ترسان، بسیار به چشم می‌خورند.
زمان می‌گذرد و عبور زمان در كنار برادران خاطره می‌سازد.
اعمال متهورانه و بی‌باكانه بچه‌ها حماسه می‌آفریند.
منصور در كنار اصغر شهید شد و اصغر شاهد شهادت او بود.
اصغر در كناررضا شهید شد و رضا شاهد شهادت او بود.
... و اما رضا در تنهایی شهید شد.
راستی شهدا همه با هم بودند و چه جمع باصفایی. در شهادت «منصور». در مسجد، «اصغر شهید» برای مردم از «منصور» حرف زد. وقتی كه خواستیم خانه «اسكندری شهید» برویم. «اصغر شهید» شعار «ما تشنه هستیم بهر شهادت»‌ را سرود. .. وقتی «منصور» گریه كرد و «صادق» برای آنها نوحه می‌خواند و صدای دل‌نشین و پرجذبه‌اش مرا به گریه می‌اندازد.
... شاید طبیعت جای دجله و فرات را با كرخه و كارون تعویض كرده است.
 

تنهایی چیست؟
 

زمان عاشورا.
من در سنگر هستم. عمق غربت واوج عزت؛ در این تتهایی. در این خانه‌ی جدید با خود، با خدا و با شهدا سخن می‌گویم.سوز دل و آرامش قلب. خوف و رجاء.
سنگر من در كنار رودخانه‌ی كرخه است. وقتی به آب می‌نگرم به یاد سنگرهای كنار كارون می‌افتم و با خود می‌گویم «خدایا، آن برادرانم كه در خونین شهر می‌جنگند در چه حال‌اند؟» و نگرن آنانم.
«خدا آن برادرانم كه در «فارسیات» و «دارخوین» درسنگرند. در چه حال‌اند؟»
این جا «دشت آزادگان» است. من در سنگر هستم. دركنار كرخه. دشمن در آن طرف رودخانه شهر را می‌كوبد. وحشیانه جنایت می‌كند. هزار متر جلوتر كانالی هست كه دوست عزیزم «منصور» در آن به شهادت رسید. شاید هنوز خون پاكش و جای آر ـ پی ـ جی او كه بر زمین در كنار جسدش افتاده بود، باشد. سمت چپ، تقریباً در فاصله سی صد متری آن طرف درخت‌ها ، برادر عزیزم «رضا» شهید شده، و باز در همان سمت، كمی پائین‌تر برادر عزیزم «اصغر» شهید شده. آن طرف رودخانه «محمدرضا» شهید شده.
در «دهلاویه» سی تن از پاسداران كه هیچ كدام را نمی‌شناخته‌ام به شهادت رسیده‌اند.
در قسمت شرق شهر‌ (سوسنگرد) در این كانال بیست و دو تن از برادرانی كه چند بار با آن‌ها به شبیخون رفته‌ام شهید شده‌اند.
در گردش زمین به دور خورشید،‌ دو لحظه بیش ازلحظات دیگر داغ این خاطره را زنده می‌كند :‌
 

سرخی شفق و سرخی غروب درپشت نخلستان‌ها
 

خورشید عظمت قطره خون شهید را می‌یابد و پاكی و عصمت قطره قطره خون آن عزیزان را فریاد می‌كند.
خدایا . این خانه‌ی كوچك، در كنار رودخانه، كه دراطرافش گل‌ها پرپر شده‌اند. كدام خانه است؟
ساختمان در این خانه چیست؟
كمی در دل زمین شكافته، چند گونی شن و ...
در كنار رودخانه، رو بسوی دشمن. وسط مكان شهادت بهترین دوستانم.
این خانه‌ی محقر برای من یك قلب تپنده شده. یك دل پر از سوز، سوز فراق یاران و عزیزان از دست رفته؛ منصور، اصغر، رضا...
خاطره‌ها مانند ورق خوردن صفحات یك دفتر، یك كتاب، در ذهنم پشت هم، صف‌گونه می‌گذرند؛
منصور و روزه‌های مسیحاوارش و دعای كمیل و مناجاتش... كه با او بودم .
اصغر و تلاش شبانه‌روزیش و نوشته جاتش درباره‌ی جهاد و تقوی ... كه با او بودم.
رضا و زیبایی‌های روحش و پاكی درونش و فكر بلند‌پروازش... كه با او بودم.
این خانه‌ی كوچك، این سنگر، این گودی در دل زمین، این گونی‌های بر هم تكیه شده، پر از حرف است، پر از فریادست، غوغاست. صدای پرمحبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانی منصور...
بغض گلویم را گرفته، قطرات اشكم هدیه‌تان باد.
تنهایی، عمیق‌ترین لحظات زندگی‌یك انسان است.
خدایا این خانه‌ی كوچك را بر من مبارك گردان.
در این چند روز با خاك انس گرفته‌ام . بوی خاك گرفته‌ام. رنگ خاك گرفته‌ام حال می فهمم كه چرا پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم ) علی بن ابیطالب(علیه السلام) را «ابوتراب» نامید حال می‌فهمم این سخن علی ابن ابیطالب(علیه السلام) را كه می‌فرماید: در سجده‌های نماز، حركت اول خم شدن بر روی مهر این معنا را می‌دهد كه خاك بوده‌ایم. حركت دوم این معنا را دارد كه از خاك برخواسته‌ایم . متولد شده‌ایم. حركت سوم رفتن دوباره به سوی خاك به این معنا است دوباره به خاك باز می‌گردیم و حركت چهارم برخاستن به این معناست كه دوباره زنده می‌شویم (حیات قیامت).
اما در این سنگر، همیشه در كنار خاكم، خاك پناهگاه‌مان است. روزها صدای رگ‌بار و خمپاره گوش را كر می‌كند و شب‌ها صدای تك‌تیرها، صدای حركت آب، و ناگهان سكوت شب با فریاد الله اكبر براداران شبیخون شكسته می‌شود و تیراندازی شروع می‌گردد. خدایا، امشب كدام یك از بچه‌ها زخمی. كدام یك شهید. چند تن از دژخیمان را به جزای خود رسانده‌اند؟
همه‌اش دلهره و اضطراب و انتظار تا لحظه بازگشت برادران. در انتظار، تا در آغوششان گیرم .
امشب پاس دارم. ساعت 1:39 چه شب باشكوهى! چه شب با شكوهى است! من به یاد انس على ابن ابیطالب با تاریكى شب و تنهایى او مى‏افتم. او با این آسمان پرستاره سخن مى‏گفت. سر در چاه نخلستان مى‏كرد و مى‏گریست. در همین تاریكى شب على برمى‏خاست و به نخلستان مى‏رفت. فاطمه وضو مى‏گرفت، پیامبر به سجده مى‏رفت و حسن و حسین به عبادت مى‏پرداختند.
این خانه كوچك است،این سنگر، این گودى در دل زمین، این گونى‏هاى بر هم تكیه داده شده پر از حرف است، فریاد است، غوغاست ... صداى پر محبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانى منصور؛ بغض گلویم را گرفته، قطرات اشكم هدیه‏تان باد. تنهایى عمیق‏ترین لحظات زندگى یك انسان است.
خدایا این خانه‏ كوچك را براى من مبارك گردان؛ در این چند روز با خاك انس گرفته‏ام، بوى خاك گرفته‏ام. حال مى‏فهمم كه على ابن ابیطالب چگونه مى‏فرماید: سجده‏هاى نماز، حركت اوّل خم شدن روى مهر، این معنا را مى‏دهد كه خاك بوده‏ایم، حركت دوّم این معنا را دارد كه از خاك برخاسته‏ایم، متولّد شدیم. حركت سوّم رفتن دوباره به خاك به این معناست كه دوباره به خاك برمى‏گردیم مرگ. و حركت چهارم به این معناست كه دوباره زنده مى‏شویم. (حیات قیامت)
امّا در این سنگر همیشه در كنار این خاكیم و خاك پناهگاهمان است. درون سنگر با خود سخن مى‏گویم. راستى چه خوب است از این فرصت استفاده كنم و با قرآن آشنا شوم. آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ كنم و سپس زمزمه كنم و بعد شعار زندگى كنم. باشد تا این دل پر هیجان و طپش را آرامش دهد. و بعد با این براى خود توشه سازم و توشه را راهى سفرم گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم.
آیات جهاد را، شهادت، تقوى، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل صالح ...همه را پیدا كنم و سنگر كلاس درسم باشد و میعادگاه ملاقتم با خدا شود. سنگرم محرابم گردد. سنگرم خانه امیدم شود و قبله دوّمم گردد. از فردا حتما بیشتر قرآن خواهم خواند.
در این خانه كوچك كه انتخاب كردم، روزها لحظات به گونه‏اى مى‏گذرد و شبها به گونه‏اى دیگر، روزها در تنهایى با خود سخن مى‏گویم و با دوستانم، در جمع در لحظاتى كه اسلحه را بر دوش دارم به فكر ذوالفقار مى‏افتم؛ به فكر دست ابوذر مى‏افتم و دست پر توان او .... خدایا این اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشیرها نزدیك بگردان. گاهى این تصوّر غلط به ذهنم مى‏آید كه در یك تكرار به سر مى‏برم. یكنواختى و عادت را احساس مى‏كنم.
امّا زندگى در این خانه كوچك كه یك قلب پرتپش است؛ یك دل خاكى است در زمین خدا، در متن پاكى نمى‏تواند تكرار پذیر باشد؛ زیراكه لحظاتى با خدا سخن مى‏گویم و ساعاتى را با شهدا و زمانى به خود مى‏اندیشم و زمانى به خمینى روح خدا و به فضاى پر غوغاى راهپیمایى‏ها و زمانى لحظه‏اى هم. .. آرى ... تنهایى موهبتى است الهى و در تنهایى مى‏توان به خدا رسید.
روزها به فكر سربازان صدر اسلام و حماسه‏هاى آنها مى‏افتم: جنگ بدر، غزوه احد، غزوه خندق، خیبر،تبوك و....آنها چگونه جهاد كردند و ما چگونه مى‏توانیم به آنها نزدیك شویم. در این اندیشه‏ام كه قرآن درباره یاران پیامبر سخن مى‏گوید:
" مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلىَ الْكُفّارِ ..."
 

متن وصیت نامه شهید علم الهدی به خواهرش:

متن زیر نامه شهید علم الهدی است كه در سال 1356 خطاب به خواهرش نوشته است اما بی تردید مخاطب این نامه همه انسان هایی هستند كه علم الهدی و امثال او را دوست دارند :

خواهر عزیز            
پس از اهداء سلام و درود، رسیدن به فلاح را برایتان آرزو می كنم چون در آغاز قدم گذاشتن در سال جدید از شما دور بودم و نتوانستم خود را به این راضی كنم كه سال نو را آغاز كنیم و در این لحظات حساس از عمر با شما سخن نگویم ناچار برای اولین بار قلم به دست گرفتم و با شما حرف می زنم.
ساعتی پیش داشتم مطالعه می كردم به یك جمله رسیدم در مورد این جمله زیبا فكر كردم و مناسب دیدم كه نتیجه این ساعات فكر را كه در آستانه شروع سال جدید بود برایتان بنویسم.
شاندلshandel متفكر بزرگ اروپایی قرن بیستم در مورد چگونگی زندگی انسان در قرن بیستم می گوید:
" انسان این عصر زندگی را وقف تهیه وسایل زندگی می كند "
ما زندگی را در رنج می گذرانیم تا راحتی و آسایش ایجاد كنیم تمام عمر می دویم به این امید كه لحظاتی بنشینیم.

تمام عمر زحمت می كشیم تا استراحت كنیم و البته عمر می گذرد و راحتی و آسایش و نشستن و آرامش را لمس نمی كنیم و نمی یابیم زیرا مرتباً از طریق اجتماع به ما نیازهای جدید تلقین می شود. نیازهای كاذب و مصنوعی كه دائماً در آدم بوجود می آورند بوسیله تبلیغات است. تلویزیون را روشن می كنید بعد از دو ساعت خاموش می كنید به خودتان نگاه می كنید می بینید هفت هشت احتیاج خرید تازه بوجود آمده كه قبلاً لازم نداشتید قبلاً مثلاً با خاكستر دیگ را می شستید امروز حتماً باید پودر… بخرید. بوردا می خرید، زن روز می خرید نگاه می كنید در فكر تهیه لباس ها و مدل های آن می افتید. 
استعمار فرهنگی و فرهنگ زدائی از طریق تقلید، تشبه، رقابت مصرف های مصنوعی و سمبلیك و جلب توجه است و این جاست كه به سخن عمیق محمد(ص) كه «من یتشبه بقوم فهو منه» واقف می شویم كه در آن از كلمه شبیه استفاده شده اگر زندگی مان مثل اروپایی ها شد اگر وضع لباسمان مثل مدل های ارائه داده شده زن روز و بوردا و خانم… شد، خود نیز از نظر خصوصیات انسانی و درك و انتخاب راه زندگی به سوی او شدن میل كرده ایم.

یكنواختی و قالبی شدن انسان ها در جوامع گوناگون و مخصوصاً در ملت ما كه مرتباً بوسیله برنامه های فرهنگی مان در سطح وسیعی از طرف مسئولان امر پیاده می شود همه در قالب های ماشینیسم بخاطر بالا بردن مصرف جهانی مخصوصاً جهان سوم كه دنیای صنعتی به ما تحمیل می كند. غارت اصالت ها، منابع معنوی و از بین رفتن خصوصیات زندگی شرقی و یا اسلامی كه عبارت از مصرف هر چه كمتر و تولید هر چه بیشتر بوسیله عوامل آموزشی دگرگون می شود. چرا كه اروپای صنعتی می بایست برای تولیدات اضافی خود مصرف كننده پیدا كند. و چه كند كه بتواند كالای مصرفی بدهد و مواد تولیدی بگیرد و منت هم بگذارد و خود را هم بالاتر و متمدن قلمداد كند واگر هم سواری خواست خر خوبی تربیت كرده باشد و… . 

ابتدا با استعمار فرهنگی كار خود را آغاز می كند و سپس از یك خصیصه پاك و اصیل خدایی كه به رسم امانت به انسان داده شده استفاده می كند و آن تنوع كه شكلی از تكامل است.

می بینیم(همراه با درد)كه تمام فلسفه ها و مذهب ها و ایده آل ها و عشق ها و خواست ها و … خلاصه شده در این: اصالت مال زندگی مادی است بنابراین وقتی زندگی مادی اصالت دارد هدف رفاه است پس برای چه باید كار كرد؟ برای ساختن وسایل آسایش. 

به نظر شما آیا انسان امروز بیشتر آسایش دارد یا انسان دیروز؟ 
پس همه نیروهایمان صرف فدا كردن آسایش زندگی، برای تهیه وسایل آسایش زندگی می شود.
داستان شازده كوچولو را خوانده اید؟
آیا قربانی شدن آسایش زندگی، برای چه؟ برای تكامل؟ برای تعالی؟ برای رفتن به حقیقت؟
برای رسیدن به ایده آلهای مقدس انسانی؟ برای تقرب و نزدیكی به بهترین دوست و یار او(الله)و نه برای بدست آوردن وسایل آسایش زندگی. زیستن برای مصرف، مصرف برای زیستن. یك دور باطل، دور حماقت كار- استراحت- خوردن- خوابیدن همین و بس!!!
بهتر است كمی فكر كنیم ملاك ما برای شناختن افراد چیست؟ مثال می زنم، آیا وقتی مثلاً به خواستگاری می روید چه می پرسید؟ می پرسید كه آیا شما آدم باهوشی هستید؟ با شهامت هستید؟ چه مقدار در تاریخ و اقتصاد و جامعه شناسی و انسان شناسی و تفسیر و فهم سخنان ائمه مطالعه دارید؟ معلوماتتان چقدر است؟ و… هرگز!

درست همانگونه می اندیشیم و همانگونه انتخاب می كنیم كه فرهنگ مادی بورژوازی غرب بما تحمیل كرده و معیار ارزش هامان بسته بندی شده از غرب می آید، اما خود نمی دانیم و نمی فهمیم و خیال می كنیم كه اندیشه و فكرمان اسلامی است در صورتی كه اندیشه ای كه قرآن به ما می خواهد بدهد درست عكس آنست و با آن در تضاد كامل است و اصلاً اندیشه تربیتی قرآن برای از بین بردن چنین ارزش ها و معیارها و طرز تفكرها و برداشت ها و چنین شناختی است نسبت به زندگی، حیات، وسایل مادی، نیازها، آرزوها، خواستها، ایده آلها و… . 

و ما تمام تلاشمان و ناراحتی هامان و رنج ها و حتی نوع احساس هامان در اینست كه بهتر زندگی كنیم به جای اندیشیدن به اینكه چگونه باید زندگی كنیم و چرا؟ زندگی یعنی چه؟ تلاش برای چه؟ اصلا چرا زندگی كنیم؟ و به اینها توجه نداریم، چرا كه نتوانستیم خود را از لجن فرهنگ بورژوازی نجات دهیم از لجن مصرف بدون تولید، از لجن زندگی خلاصه شده در مادیات و تمام نیروهای خلاق و نبوغ های سرشار را در وسیله خلاصه كردن، درست مثل كسی كه پله ای گذاشته تا خود را به پشت بام برساند اما همین كه پا روی پلكان اول گذاشت آنقدر راجع به خود پله فكر كند، سوراخ سمبه های آن، رنگ آن و… كه لحظه ای خواهد رسید و مرگ گریبان او را فرا گرفت و هنوز در فكر اینست كه پله چوبی راتبدیل به فلزی یا فلزی را تبدیل به كائوچو یا طلا و یا … كند و در نتیجه عمر تمام می شود و خود را به پشت بام نرسانده. 

خواهش می كنم این جمله را با دقت بخوان و فكر كن تا عظمت آن را درك كنی «الناس نیام اذا ماتوا انتهبوا»(مردم خوابند وقتی كه مردن متنبه می شوند، بیدار می شوند)كه حدس می زنم این جمله زیبا از فاطمه(س)آن الگوی نمونه شاهد اسوه در همه زمان ها برای همه نسل ها و همه دختران و مادران تاریخ، آن چهره زنده كه جز از وقایع مرگ او از تاریخ زندگیش چیزی نمی دانیم و او كه باید در لحظه های زندگی در تصمیم ها در انتخاب ها در جلو چشمانمان باشد تا بیاموزیم كه چگونه زندگی كنیم و چگونه بمیریم نتایجی كه من از این جمله گرفته ام به شما ارائه می دهم چه بسا كه شما فكر كنید و به نتایج عمیق تری دست یابید. 
مردم خوابند؛

1- خواب معمولا در شب است و از خصوصیات شب تاریكی و سیاهی و ظلمات است. 

2- كسی كه خواب است از وقایعی كه در اطرافش اتفاق می افتد بی خبر است. 

3- كسی كه خواب است از خود نیز بی خبر ست. 

4- اگر دشمن داشته باشد بسادگی می تواند او را از بین ببرد یا در دام بیندازد. 

5- هنگامیكه خورشید كه مظهر نور است و روشنایی طلوع كرد انسان از خواب بیدار می شود. 

6- كلمه ناس بكار رفته به معنای توده مردم. 

7- چه كسی متنبه می شود، بیزار می شود، پشیمان می شود بعد از آن كه بیدار شد؟ 

كسی كه می فهمد استعدادها و نیروهای بسیار در وجود داشته، سرمایه های عظیمی خدا به او عطا كرده و آنها را راكد در عالم خواب و ناآگاهی قرار داده، همانند آب راكدی كه می گندد و بوی بد می دهد و در ثانی كار از كار گذشته و مرگ فرا رسیده و راه بازگشتی نیست.
هدف او(الله) از آفرینش انسان تكامل بسوی اوست و سرمایه های مادی را در اختیار انسان گذارده تا در خدمت آن هدف بكار بریم، اما… چگونه بدست خود استعدادها و نبوغهایمان را دفن می كنیم و در گورستان فراموشی رها می كنیم و به قول قرآن زندگی مان كافرانه می شود.

زین للذین كفروا الحیوه الدنیا و یسخرون من الذین آمنوا و الذین اتقوا فوقهم یوم القیامه 

كسانی كه كفر ورزیدند و حیات دنیا برای آنان زینت داده شده و ایمان آورندگان را مسخره می كنند ولی كسانیكه تقوی پیشه كردند روز قیامت و حیات اخروی برایشان بسیار برتر و مهمتر است. 
در آیه 14 سوره آل عمران مراجعه كنید و دریابید كه در این آیه نقش زن در تعیین جهت فكری و مسیر زندگی مرد و اجتماع چگونه مطرح شده الدنیا مزرعه الاخره
آیه 12 یونس، هر چه كه نداشتیم از خدا می خواهیم و هنگامیكه خدا آنرا به ما داد او را فراموش می كنیم پس جزو مسرفین هستیم.
زیرا آنچه را از نعمت ها كه خدا بما داده تا در راه رسیدن به او بكار بریم و اگر به كار نگرفتیم مسرفیم.

كذلك زین للمسرفین ما كانوا یعملون- ان الله لایحب القوم المسرفین آیه 31 اعراف 

این آیه بسیار عمیق و زیبا و رسا است خطاب به بنی اسرائیل(همان قومی كه پیامبر ما را به آنها تشبیه می كند) متاع و زینت دنیا را حرام نكردیم بر مردم بلكه اینها وسیله است برای مردم با ایمان و اینها فقط در دنیاست و البته در آخرت بهتر از این ها را به مردم با ایمان خواهیم داد. 

منتظر پاسخ شما به سخن من 
برادرتان از مشهد- حسین 

 

 

 
 
Free Web Hosting