نام و نام خانوادگی: حسن ركابی

نام پدر:ماشالله

نام خانوادگی مادری:غریب رضا

تاریخ تولد:14/ 03/1343

تاریخ شهادت: 11/07/1361

محل شهادت: اهواز-کارگاه هنرستان شرکت نفت

نحوه شهادت: انفجارهنگام کار روی پروژه موشکی

محل دفن: شهر اهواز

خاطره / شهید می شوم!

بسم الله الرحمن الرحیم
 

بعد از عبور معجزه آسا از محاصره سوسنگرد به هویزه آمدیم . من بودم و حسن مستقیماً رفتیم پیش اصغر گندمکار که فرمانده سپاه هویزه بود. جریان حمله عراقیها و محاصره سوسنگرد را به او گفتیم . اصغر از کل جریان مطلع بود. با چهره مهربان ودر عین حال جدیش به همه آماده باش داد و گفت همه مسلح شوید و وسائل خودتان را همراه داشته باشید . در کانال کوچکی که روبروی مقرمان کنده شده بود سنگر گرفتیم . تا شب در آنجا ماندیم ولی خبری نشد. من وحسن طبق معمول کنار همدیگه نشسته بودیم. حسن کاملاً سکوت کرده بود و به نظر می آمد در حال و هوای خاصی است. مثل کسی می ماند که به تفکر عمیقی فرو رفته . بر خلاف همیشه که با من حرف می زد، ساکت بود . گاهی به چهره او خیره می شدم و گاهی هم سرم را بر می گرداندم . در خود فرو رفته بودم و فکر می کردم که چه خواهد شد؟ یکدفعه حسنصدایم کرد و با خوشحالی گفت :«عباس! من شهید می شم ! وِه ، یا الله، من شهید می شوم!» با تعجب به چهره اش که کاملاً بشاش شده بود خیره شدم. واقعش گفته اش را خیلی جدی نگرفتم . این هم از شیطنت و کم ایمانی من بود. حسن در جریان محاصره سوسنگرد شهید نشد. پس از محاصره که موفق شدیم به اهواز برگردیم به او گفتم چطور شد که شهید نشدی؟ او نگاهی به دور دست کرد و آهی کشید و هیچ نگفت. در قضایای هویزه هم همراه نیروهای حسین علم الهدی بود . اما به آنها نرسید و از آنها جا ماند. این مسئله او را خیلی ناراحت کرده بود . از حسن رکابی شاداب و بشاش دیگر خبری نبود . دیگر کمتر شوخی می کرد. تا اینکه در انبار مهمات در حالیکه در آن دوران مظلومیت و تنهائی، کمترین تجهیزات را داشتیم روی پروژه موشکی کار می کرد که در اثر انفجار بمب زیر پایش به شهادت رسید و مرا در حسرت دیدن یکبار دیگر رویش باقی گذارد.
 
 یادش گرامی باد

 
تاریخ نوشته شدن خاطره: شنبه 22 شهریور 1393
تاریخ اتفاق: پنج‌شنبه 14 خرداد 1343
راوی: عباس علی عظیمی

خاطره / مقاومت...

بسم الله الرحمن الرحیم

من ، محمود یاسین و حسن رکابی در شیب خاکریز گودالی درست کرده بودیم و توی آن نشسته بودیم . هر از جندگاهی صدای صفیر گلوله ای که از بالای سرمان رد می شد،به گوش می رسید. عراقیها به سمت ما نیامده بودند و با خاکریز روبرو در گیر بودند. اصغر در حالیکه یک آ ر پی جی روی دوشش بود ، آمد و گفت: من می رم تا بلکه بتوانم عراقی ها را دور بزنم و از پشت به آنها حمله کنم. نگاهی خیره به چشم هایش کردم ، احساس کردم سیاهی چشم هاش دیگه جایی برای سفیدی نگذاشته و بر خلاف حالت جدی همیشگی چهره اش ، مهربان شده بود . لبخند ملیحی روی لبانش بود. در دوره بسیج ملاثانی با او آشنا شدم. یکی از مربیان دوره بود . صدای گیرا و دلپذیر او هنگام خواندن سرود و دعا هنوز یادم هست. صبح زود که ما را ورزش می داد ، وقتی خیلی خسته می شدیم ، با آرامی از ما می خواست که با او تکرار کنیم:«ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا والنصرنا علی القوم الکافرین» پس از آن احساس می کردیم خستگی ما برطرف شده است.

گفتم: اصغر اجازه بده من هم بیایم !

گفت: نه فقط حسن بیاد تو بمان اینجا پیش بچه های کازرون ،

گفتم: اکبر پیرویان هست !

گفت :نه او هم با من میاد.

آنها رفتند . من ماندم و محمود یاسین . کمی دلم گرفت . مگه من چی کم دارم که همیشه باید عقب باشم!

یک ساعتی ماندم و خبری نشد ، به محمود گفتم: دیگه نمی تونم بمونم، من هم می رم .چیزی نگفت. اسلحه را برداشتم و رفتم . می بایست از روی جاده آسفالته عبور می کردم که عراقیها اونو زیر نظر داشتند. و هرکس می خواست عبور کنه، شلیک می کردند. خیز برداشتم و با سرعت عبور کردم . پشت سرم رگبار شدید روی جاده ریخته شد.

وقتی جلو تر رفتم ، حسن رو دیدم ، پرسیدم : چطور شد؟ چرا نرفتید؟

گفت: امکان نداره ، راهی برای دور زدن نیست! قدری که جلوتر رفتم دیدم ، اصغر افتاده و ترکش به چند جای بدنش خورده و منصور رستم پور و چندنفر دیگه از بچه ها داشتند اونو توی یه پتو می گذاشتند که ببرند بیمارستان. اصغر را عقب یه وانت گذاشتند و بردند. پیش خودم می گفتم ، بعد از محاصره می رم عیادتش و بهش می گم که دیدی بچه ها چقدر مقاومت کردند و با دست خالی جلوی عراق را گرفتند! بعد از ساعتی ، منصور را دیدم . گفتم :حال اصغر چطوره ؟

اشک تو چشماش جمع شد و گفت : هر جا گشتیم بیمارستانی نبود ، بردیمش کنار آب کمی زخم هایش را شستیم ولی اینقدر ازش خون رفت ، تا شهید شد! در اون لحظات سخت بی کسی این خبر هممون رو تکون داد. وجود اصغر برای ما منشأ روحیه بود. خدا رحمتش کنه و شفاعتش را شامل حالمون کنه.
 

 
تاریخ نوشته شدن خاطره: شنبه 22 شهریور 1393
تاریخ اتفاق: پنج‌شنبه 14 خرداد 1343
راوی: عباس علی عظیمی



118 - شهید حسن رکابی
 

 

 

 

 

 


 


 

 

 
 
Free Web Hosting