|
|
||
|
با نگاه اول مجذوب چهره زیبا و دوست داشتنی اش میشدی . آنقدر نسبت به عبادات٬ نماز و روزه اهمیت میداد که انگار خدا را با چشم می بیند که ناظر اعمال اوست . با سن کمی که داشت هیچکس در حضورش جرات غیبت کردن نداشت .
آن شبی که منافقین کوردل مسجد را با بمب ساعتی منفجر کردند اسلحه دار پایگاه امام خمینی (ره) بود و از چند ناحیه شکم مجروح شد و تا مرز شهادت پیش رفت و در بیمارستان بقیة الله ( عچ) تهران بستری شد .
وقتی که مادر عزیزیش به او گفت : چه آرزویی داری ؟ گفت مرا زودتر به مسجد ببرید دوست دارم روی خرابه های مسجد بستری باشم. او فقط شانزده سال سن داشت و به عشق شهادت زندگی میکرد . جای جای مسجد صدای سوز مناجات شبانه ای او را شنیده است . به دلیل صغر سن به او اجازه ی حضور در جبهه را نمیدادند و برای آنکه از التماسهای او رهایی یابند مسئول ناحیه بسیج به او گفت : اگر در ۲۰ مکان دیوارهای منطقه را برای شعار نویسی رنگ آمیزی کنی تورا به جبهه می برم . از آن پس او فرد دیگری شده بود . تمام فکر و ذکرش انجام این وظیفه بود چنان شور و نشاطی وجودش را فرا گرفته بود که گوئی وعده بهشت به او داد شده است . پس از اتمام کار که با جدیت تمام در ظرف مدت کوتاهی انجام شد جواز اعزام به جبهه را دریافت کرد . در جبهه ساقی رزمندگان اسلام شد و هنگامی که می رفت تا آبی برای همسنگران تهیه کند با انفجار گلوله ۶۰ نقش بر زمین شد و آب فرو ریخت. او ساقی جبهه کوشک شهید جاوید رضا نیک فرجام بود که در تاریخ ۲۲/۵/۱۳۶۱ به ساقی دشت کربلا پیوست و در حالی که لبخند زیبائی بر لبلن دائم الذکرش نقش بسته بود بهشتی شد . در وصیت نامه اش نوشته بود : اگر باشد قرار آخربمیرم نمی خواهم که در بستر بمیرم
خاطره ای از پدر شهید رضا نیک فرجام
وقتی رضا را داخل قبر گذاشتیم. درحالی که گریه می کردیم ، صورت اورا بوسیدم. بعدازچندوقت که خواب رضا را دیدم.روی گونه اش چیزی مثل ستاره می درخشید. ازاوپرسیدم که این چیه روی صورت توکه اینقدرنور داره؟؟ رضا گفت:وقتی شما مرا داخل قبر گذاشتی و صورتم را بوسیدی ، یک قطره اشک از چشمت روی صورتم افتاد. این همان قطره اشک است که می درخشد.
به نقل از پدر شهید مرحوم حاج حسین نیک فرجام
|
||